فوت كردن مادربزرگ مامان
سلام گلكم.
روز سه شنبه 92.9.5 كه شما تب داشتي و با هم مونده بوديم خونه ساعت نزديكهاي 11 بود كه ماماني (طيبه) زنگ زد و ديدم يه عالمه گريه مي كنه و ميگه كه مادربزرگت فوت كرده و ........
(آخه از قبل مريض بود و كبدش كوچك شده بود و بدنش يه عالمه آب آورده بود، كه پهلوش رو سوراخ كرده بودند و آب بدنش رو مي كشيدند، يه جواريي دكترا جوابش كرده بودند چون خيلي هم سختي ميكشيد. تو شهرستان بود و مامانم و خاله ام و دايي هام ميرفتند ازش مراقبت مي كردند، كه شنبه آورده بودنش تهران تا ببرند پيش يه دكتر متخصص)
منم كه حالم بد شد و گفتم كجايي گفت بيمارستان شريعتي، به بابا مهدي زنگ زدم و جريان رو گفتم و گفت الان از سركار راه مي افتم. ديگه به داداشام زنگ زدم و به دخترخاله هام خبر دادم.
خلاصه با بابا رفتيم بيمارستان و ديدم مامانم داره گريه مي كنه و حالش بد داره براش قرآن مي خونه، ميگفت كه خودم بهش آب دادم خورد، آرزو داشتم كه هر وقت خواست اين اتفاق بيفته، خودم بهش آب بدم، بغل خودم باشه، خدايا شكرت كه آرزو به دلم نزاشتي .......... مادربزرگم هم جلوش و روش رو انداخته بودند و منم كلي گريه و ..... بعد هم مادربزرگ رو بردند سردخونه، تا فردا كه تحويل بدند. شب هم همه خوني داييم جمع بوديم، كارهاي فرداش رو انجام داديم، شما هم فقط ميگفتي كه مادربزرگ مامانم فوت كرده و چون قرآن مي خونديم شما هم شروع مي كردي سوره ناس، كوثر، توحيد، صلوات مي خوندي. و بعد هم با بچه ها سرت گرم بود و بازي مي كردي.
پدربزرگم هم شب رسيد و بيچاره كلي گريه و زاري. خدا بهش صبر عظيم بده، يار زندگيش رو از دست داده بود و خيلي حالش بد بود.
ديگه جونم برات بگه كه روز چهارشنبه كاراي پزشكيش انجام شد و آمبولانس اومد دم خونه دايي محمد و بعد هم برديم بهشت زهرا و رفتيم توي سالن تطهير و غسال خونه، خيلي صحنه بدي بود. از جوون گرفته تا افراد پير. وقتي مادربزرگم رو داشتند مي شستند خيلي صحنه بدي بود. بيچاره مامانم و خالم چه شيون هايي ميزدن.
خلاصه تحويل گرفتيم و بردند و خاكش كردند و شما هم كه ميخواستي از همه چي سردربياري، با بچه ها همه جا اومدي ولي وقتي خواستند بزارن توي قبر، شما رو دور كردند. مراسم خاكسپاري هم كه تمام شد مامانم با داداشم و پسرخالم موندند سرخاك گفتند نبايد تنهاش بزاريم، من هم به نمايندگي مامانم رفتم سالن غذاخوري كه به مهمانها برسم. و بعد هم اومدم دنبال مامانم تا از بهشت زهرا ببرمش.
همه تصميم گرفتيم كه سومش رو در شهرستان محل زندگيش بگيريم كه قرار شد روز 5 شنبه كه صبح همه رفتند بهشت زهرا از اون ور ديگه بريم شهرستان (اراك). عزيزم روز 5 شنبه صبح هم قبل از اذان صبح راه افتاديم و رفتيم به سمت بهشت زهرا. خيلي ترسناك بود، هوا تاريك، تاريك. با شما كه خواب بودي و بابا مهدي و مامانم و داداشم رفتيم و قرآن خونديم، شمع روشن كرديم، آب ريختيم، خلاصه كلي صحبت كرديم و راه افتاديم و رفتيم به سمت اراك.
خيلي بد بود مامانم تا رسيد حالش بد شد و خونه بدون مادربزرگم حال هممون رو بد كرده بود، همه بچه ها و نوه ها، نتيجه ها اومدند و دست به دست هم داديم و كارهاي روز فردا جمعه كه روز سوم بود رو انجام داديم.
بعدازظهر هم رفتيم سرخاك دايي (حسن) وقتي كه برگشتيم ديديم كه يه كبوتر روي بوم خونه مادربزرگم نشسته. بعد زندايي و دخترداييم گفتند كه ميگن شب جمعه ها اموات به صورت پرنده ميان روي بوم خونشون و سرميزنن. خلاصه مادربزرگ ما هم اومد و سرزد و ما هم براش يه عالمه گندم و آب داديم خورد و بعد هم پركشيد و رفت.
مراسم به خوبي و خوشي برگزار شد. مامانم و خالم و دايي هام موندند تا خونه و وسايلهاش رو جمع كنند و ما هم بعدازظهر برگشتيم.
مادربزرگ عزيزم، خدا رحمتت كنه، إن شاءاله تو اون دنيا جات راحت باشه و ائمه نگهدارت باشند.
راستي مادربزرگم به خواب پسرخاله (سعيد) رفته بود و گفته بوده كه دست همتون درد نكنه. از همه تشكر كن.


فوت كردن مادربزرگ مامان
